تبليغاتX
اول و آخر خدا







اول و آخر خدا

گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است، و یک دست، و باز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخه فصل، ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم،

گوش کن، جاده صدا میزند از دور قدم های تورا.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.

"سهراب سپهری"

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 20:15 توسط فائزه| |




در چشم باد, لاله گل  پرپرش خوش است
خورشید, روز واقعه خاکسترش خوش است

از باغ‌ها شنیده‌ام این را که عطر یاس
گاهی نه پشت پنجره, لای درَش خوش است

دریا همیشه حاصل امواج کوچک است
یعنی علی به بودن با اصغرش خوش است

در راه عشق دل نه فقط سر سپرده‌ باش!
حتا حسین پیش خدا بی‌سرش خوش است

جایی که ماه همسفر آب می‌شود
دل‌ها به آب نه که به آب‌آورش خوش است

جایی که پیش‌مرگ پدر می‌شود پسر
اولاد هم نبیره‌ی پیغمبرش خوش است

عالم شبیه آن لب و دندان ندیده‌است
لبخند هم میانه‌ی تشت زرَش خوش است!

این خون سرخ اوست که تاریخ زنده‌ است
این شاهنامه نیست ولی آخرش خوش است:

اندوه سال‌های پسر را گریستن
سر بر سپید پیرهن مادرش خوش است

از ماه‌های سال, محرّم که محشر است!
از «روز»های سال ولی «محشر»ش خوش است

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 21:37 توسط فائزه| |

اس ام اس به سلامتی - www.RadsMs.com


ادامه مطلبو ببینید خیلی قشنگه.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 18:18 توسط فائزه| |

روزی روزگاری پادشاه جوانی به نام آرتور بود که پادشاه سرزمین همسایه اش

او را دستگیر و زندانی کرد. پادشاه می توانست آرتور را بکشد

اما تحت تاثیر جوانی آرتور و افکار و عقایدش قرار گرفت. از این رو،

پادشاه برای آزادی وی شرطی گذاشت که می بایست به سؤال بسیار مشکلی پاسخ دهد.

آرتور یک سال زمان داشت تا جواب آن سوال را بیابد،

و اگر پس از یکسال موفق به یافتن پاسخ نمی شد، کشته می شد.

سؤال این بود: زنان واقعاً چه چیزی میخواهند؟

این سؤالی حتی اکثر مردم اندیشمند و باهوش را نیز سرگشته و حیران می نمود

و به نظر می آمد برای آرتور جوان یک پرسش غیرقابل حل باشد.

اما از آنجایی که پذیرش این شرط بهتر از مردن بود،

وی پیشنهاد پادشاه را برای یافتن جواب سؤال در مدت یک سال پذیرفت.

آرتور به سرزمین پادشاهی اش بازگشت و از همه شروع به نظرخواهی کرد:

از شاهزاده ها گرفته تا کشیش ها، از مردان خردمند، و حتی از دلقک های دربار…

او با همه صحبت کرد، اما هیچ کسی نتوانست پاسخ رضایت بخشی برای این سؤال پیدا کند.

بسیاری از مردم از وی خواستند تا با جادوگر پیری که به نظر می آمد تنها کسی باشد

که جواب این سؤال را بداند، مشورت کند. البته احتمال می رفت دستمزد وی بسیار بالا باشد

چرا که وی به اخذ حق الزحمه های هنگفت در سراسر آن سرزمین معروف بود.

وقتی که آخرین روز سال فرا رسید، آرتور فکر کرد که چاره ای به جز مشورت با پیرزن جادوگر ندارد.

پیرزن جادوگر موافقت کرد تا جواب سؤال را بدهد،

اما قبل از آن از آرتور خواست تا با دستمزدش موافقت کند

پیر زن جادوگر می خواست که با لُرد لنسلوت، نزدیکترین دوست آرتور

و نجیب زاده ترین دلاور و سلحشور آن سرزمین ازدواج کند!

آرتور از شنیدن این درخواست بسیار وحشت زده شد.

پیر زن جادوگر ؛ گوژپشت، وحشتناک و زشت بود و فقط یک دندان داشت،

بوی گنداب میداد، صدایش ترسناک و زشت و خیلی چیزهای وحشتناک

و غیرقابل تحمل دیگر در او یافت میشد. آرتورهرگز در سراسر زندگی اش

با چنین موجود نفرت انگیزی روبرو نشده بود، از اینرو نپذیرفت

تا دوستش را برای ازدواج با پیرزن جادوگر تحت فشار گذاشته

و اورا مجبور کند چنین هزینه وحشتناکی را تقبل کند. اما دوستش لنسلوت،

از این پیشنهاد باخبر شد و با آرتور صحبت کرد.

او گفت که هیچ از خودگذشتگی ای قابل مقایسه با نجات جان آرتور نیست.

از این رو مراسم ازدواج آنان اعلان شد و پیرزن جادوگر پاسخ سوال را داد.

سؤال آرتور این بود: زنان واقعاً چه چیزی می خواهند؟

پاسخ پیرزن جادوگر این بود:

” آنها می خواهند آنقدر قدرت داشته باشند تا بتوانند آنچه در درون هستند را زندگی کنند.

به عبارتی خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودشان باشند”

همه مردم آن سرزمین فهمیدند که پاسخ پیرزن جادوگر یک حقیقت واقعی را فاش کرده است

و جان آرتور به وی بخشیده خواهد شد، و همینطور هم شد. پادشاه همسایه،

آزادی آرتور را به وی هدیه کرد و لنسلوت و پیرزن جادوگر یک جشن باشکوه ازدواج را برگزار کردند

ماه عسل نزدیک میشد و لنسلوت خودش را برای یک تجربه وحشتناک آماده می کرد،

در روز موعود با دلواپسی فراوان پیش پیرزن رفت . اما، چه چهره ای منتظر او بود؟

زیباترین زنی که به عمر خود دیده بود را به جای پیر زن دید !

لنسلوت شگفت زده شد و پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

زن زیبا جواب داد: از آنجایی که لرد جوان با وی به عنوان پیرزن جادوگری  با مهربانی رفتار کرده بود،

از این به بعد نیمی از شبانه روز می تواند خودش را زیبا کند و نیمی دیگر همان زن وحشتناک

و علیل باشد. سپس پیرزن جادوگر از وی پرسید: ” کدامیک را ترجیح می دهد؟

زیبا در طی روز و زشت در طی شب، یا برعکس آن…؟”

لنسلوت در مخمصه ای که گیر افتاده بود تعمقی کرد.

اگر زیبایی وی را در طی روز خواستار میشد آنوقت می توانست به دوستانش و دیگران،

همسر زیبایش را نشان دهد، اما در خلوت شب در قصرش همان جادوگر پیر را داشته باشد!

یا آنکه در طی روز این جادوگر مخوف و زشت را تحمل کند ولی در شب،

زنی زیبا داشته باشد که شب ها همیشه زندگی خوبی داشته باشند !

اگر شما یک مرد باشید و این مطلب را بخوانید کدامیک را انتخاب می کنید ؟

اگر شما یک زن باشید که این داستان را می خواند،

انتظار دارید مرد شما چه انتخابی داشته باشد؟

انتخاب خودتان را قبل از آنکه بقیه داستان را بخوانید بنویسید.

آنچه لنسلوت انتخاب کرد این بود…:

لنسلوت نجیب زاده و شریف، می دانست که جادوگر قبلاً چه پاسخی به سؤال آرتور داده بود؛

از این رو جواب داد که این حق انتخاب را به خود او می دهد تا خودش در این مورد تصمیم بگیرد.

با شنیدن این پاسخ، پیرزن جادوگر اعلام کرد که برای همیشه و در همه اوقات زیبا خواهد ماند،

چرا که لنسلوت به این مسئله که آن

زن بتواند خود مسئول انتخاب نوع زندگی خودش باشد…

احترام گذاشته بود.

اکنون فکر می کنید که نکته اخلاقی این داستان چه بوده است؟

تا نظر شما چه باشد  . . .

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 12:49 توسط فائزه| |

تو رستوران پیشخدمتو صدا کردم ... میگم آقا توی سوپ من مگس افتاده!
میگه مرده؟
پَ نه پَ هنوز زندست، داره شنا میکنه، صدات کردم بیایی نجاتش بدی!




یارو زده روح الله داداشی رو کشته، حالا گرفتنش میگه حالا چی میشه اعدامم میکنن؟؟
میگن پ نه پ میری مرحله بعد باید محراب فاطمی روهم بکشی



تو خیابون داریم راه میریم ... دوتا گربه داشتند جفت گیری میکردن ...
دوستم پرسید... وااااا دارن جفت گیری میکنن ؟!
پَ نه پَ پدر پیرشو کول کرده داره میبره دکتر



به دوستم میگم من عاشق این ماشین شاسی بلندام ...
میگه منظورت پرادو و رونیزو ایناست؟
پَ نه پَ منظورم کامیونو تراکتورو ایناست !




ماشينه تا شيشه جمع شده ... يه نفر اون بغل افتاده پارچه سفيد روش كشيدن ...
یارو داره رد میشه ... ميگه مرده؟
پَ نه پَ تصادف خستش كرده خوابيده




ایستک خوردیم شیشه هاش رو کابینت گذاشته ...
دوستم شب اومده می گه ایستک خوردید؟
پَ نه پَ شیشه خالی خریدیم به هم تجاوز کنیم !




هفته پیش مریض شدم، رفتم آمپول بزنم ...
آمپولارو دادم به پرستاره ...میگه آمپول بزنم؟
پَ نه پَ توش آب پر کن تفنگ بازی کنیم!




تو صف پمپ گاز منتظرم تا نوبتم بشه ...
یارو زده به شیشه میگه آقا شما هم می.خوای گاز بزنی.؟
پَ نه پَ من می.خوام لیس بزنم




روی نیمکت توی پارک، روزنامه دستمه... اومده میگه... روزنامه میخونی؟
پَ نه پَ سبزی خریدم نمیدونم لای کدوم صفحه گذاشتم




سوار تاکسی شدم رسیدیم سر خیابون گفتم مرسی آقا ...
می گه پیاده می شین؟
پَ نه پَ خواستم بین مسیر یه تشکر ناغافلی کرده باشم جو از سنگینی درآد.




دندونم بد جوری درد میکرد ... دستمو گذاشته بودم رو صورتم ...
دوستم دید منو پرسید دندونت درد میکنه؟
پَ نه پَ دارم اذان میگم گذاشتمش رو میوت ، همسایه ها اذیت نشن!




تو تاکسی کناریم به راننده گفت من بچه امام حسینم ...
راننده پرسید میدون امام حسین؟
پَ نه پَ ایشون خود علی اصغره ماشالله بزرگ شده مردی شده واسه خودش ...




دراز کشیده بودم لب استخر ... دوستم میگه آفتاب می گیری؟
پَ نه پَ با خورشید مسابقه گذاشتیم، هر کی دیرتر بخنده برندس !




رفتم بچه خواهرمو از مهدکودک بيارم ...
مربيه ميگه بچه رو ميبريدش؟
پَ نه پَ همينجا ميخورمش




دارم کباب درست میکنم رو منقل و سیخای کبابو میگردونم ...
اومده خودشو لوس کرده با لحن بچه گونه میگه عشقم داری کباب درست میکنی؟
پَ نه پَ دارم فوتبال دستی بازی میکنم




جلو عابر بانک تو صف وایسادم یارو می گه ببخشید شمام پول میخاین؟
پَ نه پَ خونه کامپیوتر نداریم میام اینجا فیس بوکم رو چک کنم




رفتم تو آپارتمان دارم گوشت قربونی بین همسایه ها پخش میکنم ...
یارو میپرسه نذریه؟
پَ نه پَ با خود گوسفنده مشکل داشتیم کشتیمش !




برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری ... طرف می گه از کسی شکایت دارین؟
پَ نه پَ اومدم فرار مایکل اسکلفیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم




مگس نشسته رو برنج به خواهرم میگم: مگـــــــــــــــــس ... !
میگه بکشمش؟؟
پَ نه پَ زشته برنج خالی بخوره یکم خورشت بریز واسش



رفتم آلبالو بخرم ... یارو میگه بریزم تو پلاستیک؟
پَ نه پَ همینجوری دونه ایی بده بندازم دور گوشم خوشگل شم !!!



به دوستم میگم دیشب تو کرمان یه پسره بنزین ریخته سرش خودشو تو خیابون اتیش زده...
میگه سوخت؟!
پَ نه پَ یه جون گرفت رفت مرحله بعد !




دارم فیلم میبینم ... زنه توش بیکینی پوشیده...
مامانم اومده میگه فیلم خارجیه؟
پَ نه پَ مختار نامست یه چند قسمتش تو سواحل انتالیا فیلمبرداری شده !



رفتم مرغ سوخاری بخرم یارو میگه همین.جوری میبری؟
پَ نه پَ یه شرت پاش کن جلو مهمونا خجالت نکشه




رفتم دفتر هواپیمایی میگم عجله دارم میشه پرواز امروز شیراز رو واسم چک کنید؟
میگه اگه جا داد بگیرم؟
پَ نه پَ نگیر بذار پر شه من فردام میام چک میکنم بخندیم




جلو در اورژانس بیمارستان اعصاب خورد دارم قدم میزنم ...
یارو میگه آقا چرا انقدر پریشونی مریض بد حال داری؟؟
پَ نه پَ تو امریکن آیدل اجرا دارم تو فکرم چجوری بخونم که سایمون ایراد نگیره!



سوار تاکسی شدم. یارو صدای ضبطشو تا ته زیاد کرده بود. میگم میشه صدای ضبطتونو کم کنید؟
میگه اذییتتون میکنه؟!
پَ نه پَ گفتم کم کنی این یه تیکشو من بخونم ببینی صدای کدوممون بهتره!



رفتم دستشویی عمومی در میزنم میگم یکم سریع تر...
میگه شمام دستشویی داری؟
پَ نه پَ اومدم ببینم شما کم و کسری نداری ؟!



رفتم آزمایشگاه آزمایش ادرار بدم ...
ظرف رو می دم پرستاره میگه ادراره؟؟

پَ نه پَ سکنجبینه برو کاهو بیار بزنیم توش بخوریم!

بچه ها چطور بود؟ من که دلم درد گرفتم از بس خندیدم

امیدورام خوشتون بیاد.  

بااااااااااااااااااااااااااای


نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:37 توسط فائزه| |

سلام خوبید برو بچ؟ امیدوارم که احوالتون توپ باشه

من تا الان اینجوری آپ نکرده بودم یعنی این که خودم باهاتون حرف بزنم آخه میخوام یه چیزی رو واستون تعریف کنم.

اگه حوصله داشتین بخونین اگه نه که بیخیال وبلاگمو ببندین.

دیروز به اتفاق خانواده رفته بودیم اندیمشک با ماشین خودمون.خونه یکی از دوستای تقریبا خانوادگیمون اون موقع که تو شمال بودیم.

آخه ما زمان جنگ رفتیم شمال.منم اونجا به دنیا اومدم

ما ساعت ۵/۹ صبح جمعه حرکت کردیم ساعت ۱ اونجا بودیم.

تو راه خیلی خوش گذشت البته من همش با موبایلم ور میرفتمآخه خب جادش چیزی نداره حوصلم سر رفت

خب بعد از نماز می خواستیم نهار بخوریم

همه اینا رو گفتم تا به اینجاش برسیم اینجاشو خوب بخونید

رفتیم سر میز بشینیم خواهرم میخواست بشینه مرده بش گفت: اینجا جای منه میخوام پیش حاجی (یعنی بابام) بشینم.

خواهرم صندلی بعدی رو انتخاب کرد دوباره آقاهه گفت: اینجا جای خانوممه

خواهرم اینجوری شد

بالاخره رو یه صندلی نشست.

منم نشستم حالا منتظر نهار بودیم سر میز به جز بشقابو قاشق چنگال فقط سالاد بود غذا رو نیاورده بودن هنوز

ما هم گشنمون بود تو راه چیزی نخورده بودیم.یعنی خورده بودیم ولی بیشتر هله هوله. آقاهه گفت:سالاد بخورید

یعنی همه باید سالاد میخوردن

ما هم سالاد خوردیم. وقتی کاسه های سالاد خالی می شد آقاهه کاسه ها رو بر می داشت.

نمیدونم شما هم با من موافقین یا نه. ولی این یه جور بی احترامیه شاید کسی بخواد بازم سالاد بخوره ولی روش نشه بگه.

بعدش سوپو آوردن بازم همه باید سوپ می خوردیم من که زیاد اهل سوپ نیستم ولی یکم خوردم.

بازم بشقابای سوپو آقاهه برداشت.

دیگه کم کم غذا رو آوردن زرشک پلو بود با مرغ.

حالا مگه اقاهه میذاشت بخوریم؟ ماست می خواین؟ژله میخواین؟ نوشابه می خواین؟

یعنی من که روانی شدم اینقدر معذب بودم که همش می ترسیدم سوتی بدم

اینجوری شده بودم

دیگه خلاصه هرجوری بود نهارو خوردیم.

حالا می خواستیم میزو جمع کنیم. منو خواهرام یه چیزایی برداشتیم از روی میز که ببریم تو آشپزخونه

آقاهه با خانومش یه جوری ما رو بیرون کردن انگار که میخوایم ظرفاشونو بشکونیم یا بلد نیستیم کار کنیم.

آقاهه اینجوری گفت: شما برید بیرون شما برید بیرون.

من که ازین حرکت خوشم نیومد.

یه چیز جالب: تلویزیون تو اتاق پذیرایی نبود بعد که رفتیم تو یکی از اتاقا تلویزیونو اونجا دیدیم.

یکم خوابیدیم بعد بیدار شدیم چایی و میوه خوردیم و بعدش برگشتیم ولایت=خرمشهر.

خب این خاطره من از اندیمشک بود امیدوارم حوصلتون سر نرفته باشه.

اگه دوست داشتین نظر بذارین اگه حوصله نداشتین نذارین.

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 18:20 توسط فائزه| |

فرازهایی از دعای وداع امام سجاد(ع) با ماه رمضان:
بدرود ای بزرگترین ماه خداوند و ای عید اولیای خدا
بدرود ای ماه دست یافتن به آرزوها
بدرود ای یاریگر ما که در برابر شیطان یاریمان دادی
بدرود ای که هنوز فرا نرسیده از آمدنت شادمان بودیم
و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک.

عید همگی مبارک. اگه رفتین نماز عید منم دعا کنید.

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 1:36 توسط فائزه| |

سلام به همگی. پست امروزم جواب سوال دیروزمه فقط دو نفر تونستن جواب درست بدن: میلاد و امید

میخوام یه جشن تولد توپ بگیرم که به همتون خوش بگذره خوش اومدین دوستای گلم

حالا همگی دست دست بزن شله شله

  آباریکلا نبینم کسی بیکار باشه ها امروز تولد فائزست

                  آقایون خانوما همه دست دست حالا همه با هم بگید: تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک. اینم گروه موسیقی         

حالا کیکو میارم تا دست نزنید نمیارما باید صداتون تا خیابون بره بابا مثلا تولدمه هاااااااااا ۱. . ۲. . . ۳

هوراااااااااااااااااااااااااااااااا

 

             

  این آهنگ اندیه همشو بلد نیستما: جشن تو جشن تولد تموم خوبیاست دیگه بقیشو نمیدونم چی میگفت                           

خب دیگه نوبتیم باشه نوبت فوت کردن شمعاست یک . . . دو . . . سه

فووووووووووووووووووووووووووووووووت  

هوراااااااااااااااااااااااااا 

 

   

خب ممنون از همتون فکر کنم الان دیگه گرسنه باشید آره؟ الان ازتون پذیرایی میکنم عزیزان

بفرمایید چای با کیک میچسبه

اینم از ساندویچ       خوشمزست آره؟

حالا کادوها            

دست همتون درد نکنه به من که خییییییلی خوش گذشت امیدوارم به شما هم خوش بگذره روز تولد من با وجود شما دوستای خوبم یکی از بهترین روزای زندگیم میشه     

خداحافظ دوستای گلم

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 15:7 توسط فائزه| |

یه سوال:

فردا چه روزیه؟

جوابشو فردا میگم. اگر هم کسی درست بگه بازم فردا میگم

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 17:7 توسط فائزه| |

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازایی ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است . . . »

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 16:23 توسط فائزه| |

Design By : Night Melody